آرشیو تیر ماه 1396

حرف های عاشقانه من

اری اغاز دوست داشتن است

امشب از آسمان دیده‌ی تو
روی شعرم ستاره می‌بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد
.
شعر دیوانه‌ی تب‌آلودم
شرمگین از شیار خواهش‌ها
پیکرش را دوباره می‌سوزد
عطش جاودان آتش‌ها

۳۵۲ ۳۴۶

شعر تابستان

ای آفتاب مشکو زی باغ کن شتاب
کز پشت شیر تافت دگرباره آفتاب
مرداد ماه باغ به بار است گونه گون
از بسد و زبرجد و لولوی دیریاب
هم شاخ راز میوه دگرگونه گشت چهر

۳۴۱ ۳۴۱

شعر بیقراری

ندیدم شهی در دل آرایی تو

به قربان اخلاق مولایی تو

تو خورشیدی و ذره پرور ترینی

فدای سجایای زهرایی تو

نداری به کویت ز من بینواتر

۳۲۸ ۳۴۰

دل نوشته دختر تنها

این لحظه!

دیگه زندگیم داره ته میکشه

از دلم پیاده شو...آخرشه

آره...چقدر زود گذشت...این لحظه!

همان لحظه ای که بی تفاوت از آن گذشتیم

ای کاش قدرش را می دانستیم

نمیخوام در به دره پیچ  خم این جاده شم ...

۳۲۸ ۳۵۱

دیگه باورم شده ندارمت

این سکوت و این هوا و این اتاق .. شب به شب به خاطرم میاردت
توی این خونه هنوزم یه نفر ..  نمیخواد باور کنه نداردت 

نمیخواد باور کنه تو این اتاق .. دیگه ما با هم نفس نمیکشیم
زیر لب یه عمر میگه با خودش .. ما که از همدیگه دست نمیکشیم

۳۳۲ ۳۵۹

شعر فصل تابستان

خوشترین ایام من دردوران قدیم

بودفصل تعطیلی تابستانم

سیرروستای پدرمی رفتم

شادوخندان اندرآن باغ بزرگ روستاهمره بادوستان میگشتم

هرطرف سبزه وگل میدیدم

هرطرف گل به چمن میدیدم

گلای خوشبورامیچیدم

۳۳۸ ۳۵۶

دلبری دارم که در دل بیقراری می کند

دلبری دارم که در دل بیقراری میکند

میکُشد هر روز جان و راز داری میکند

نیست بیجا کانکه خورشید ازپیِ دیداراوست

گرکه با شمعی چو من ناسازگاری میکند

تا نگارم را کند دور از گزند ِ روزگار

ماه شبها روی بامش پاسداری میکند

۳۳۸ ۳۴۸

شعر عاشقانه

آری آغاز دوست داشتن است

امشب از آسمان دیده‌ی تو
روی شعرم ستاره می‌بارد
در زمستان دشت کاغذها
پنجه‌هایم جرقه می‌کارد

۳۵۰ ۳۶۴

دل نوشته کوتاه من

آه اگر آزادی سرودی می خواند
کوچک
همچون گلوگاه پرنده ای
هیچ کجا دیواری فرو ریخته برجای نمی ماند
سالیان بسیاری نمی بایست
دریافتی را
که هر ویرانه نشان از غیاب انسانی است …

۳۳۹ ۳۴۹

شادمهر عقیلی : البوم مسافر. پل عاطفه

کویر نشه دلای ما

مثل بارون شیم بباریم

دستای احساسمونو

تو دستای عشق بذاریم

صدای پای شب داره

تو کوچه پرسه می زنه

آفتاب باید طلوع کنه

خورشید باید نور بزنه

باید که آسمونمون

همیشه آبی بمونه

رو تن سبز لحظه ها

خاطره هامون بمونه

اگه هنوز فاصله ها

خط سیاهه بین ما

باید پل عاطفه شه

دست سپیدِ دل ما

۳۸۲ ۳۲۲