شکوفه

حرف های عاشقانه من

بـهــــار مـــن!

بـهــــار مـــن! بــپــذیــرم بــه شــعـر پـایـیــزی

غــزل غـــزل بــه فــدایت اگـرچــه ناچـیز است

هنــوز بــوی تـــو دارد هـــوای شــعــر و غـــزل

خوشـا که شعـر تو هـمـچون شکـوفه نوخیز است


۱۰۶ ۱۰۲

مرا شکوفه بده ای بهار گل پرور


مرا شگوفه بده ای بهار گل پرور

زجور دست زمستان ذلالتم بنگر

چراغ لاله سر راه من فروزان کن

که راه میکده گم کرده ام درین کشور

قسم به نر گس شهلا؛که چشم منتظرم

نجوید هیچ به جز سا قی و می و ساغر

بگو به شیخ اقا مت کند به صحن چمن

که پیش لاله و گل میشود ثواب دگر

بگو به محتسب شهر دره را بگذار

بکش پیا له ؛ که می میدهدز دوست خبر

مباش منتظر وعده های فردا یی

بگیر نقد و به نسیه امید خو یش مبر

چو یارو باده و گل با بهار همدم شد

بسوز شمع دل و نا له کن بسازای ظفر

۱۷۹ ۱۷۹