غم

حرف های عاشقانه من

تا زنده ای...

تا زنده ای

در برابر کسی که

به خودت علاقه مند کردی

مسئولی!

مسئولی در برابر غم هایش

در برابر اشکهایش

در برابر تنهاییش

اگر روزی فراموش کردی

دنیا به یادت خواهد آورد!

۱ ۰

در نگاهت...

در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

مثل آرامش بعد از یک غم ، مثل پیدا شدن یک لبخند

مثل بوی نم بعد از باران ، در نگاهت چیزیست که نمیدانم چیست ؟

من به آن محتاجم !

۵ ۰

با تو ام ای شور...

با توام ای شور ، ای دلشوره شیرین
با توام ای شادی غمگین
با توام ای غم ، غم مبهم
ای نمی دانم …
هر چه هستی باش ، اما کاش …
نه ، جز اینم آرزوئی نیست :
هر چه هستی باش ! ” اما باش! ”


۳ ۰

با من بگو...

با من بگو که همره من بدپیر می‌شوی
یا آنکه بین راه، ز من سیر می‌شوی؟

ای ماه دوردست من، ای ماهی گریز!
کی در میان برکه به زنجیر می‌شوی؟

چون چکه‌ای ز نور، در آیینه می‌چکی
آن‌گاه مثل آینه تکثیر می‌شوی

رویای صادقی که سرانجام می‌رسی
یک خواب عاشقانه که تعبیر می‌شوی

چین می‌خورد نگاه غم‌انگیز آینه
وقتی ز دست آینه دلگیر می‌شوی

می‌روید از کویر گلویم، گُلی کبود
وقتی شبیه بغض، گلوگیر می‌شوی

دست از فریب و فاصله بردار، خوبِ من
داری برای خوب شدن دیر می‌شوی


۳ ۰

این زمستان...

این زمستان
گویا
غم پنهان دارد

که در این موعد سرد

عوض برف
به چشمش
نم باران دارد …..


۵۴ ۵۷

در غم عشق نبودی

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی

این هم از لطف شما بودو نمیدانستیم

من نکردم گله از عهد و وفاداری تو

عهد ما عهد جفا بودو نمیدانستیم

رنج بی عشقی و تنهایی و بی مهری یار

همه ی تقدیر خدا بودو نمیدانستیم . . .


۹۴ ۱۱۰

در غم عشق

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی

این هم از لطف شما بودو نمیدانستیم

من نکردم گله از عهد و وفاداری تو

عهد ما عهد جفا بودو نمیدانستیم

رنج بی عشقی و تنهایی و بی مهری یار

همه ی تقدیر خدا بودو نمیدانستیم . . .


۱۷۸ ۱۶۴

سینه از اتش دل ....

سینه از آتش دل در غم جانانه بسوخت
آتشی بود در این خانه که کاشانه بسوخت

تنم از واسطه دوری دلبر بگداخت
جانم از آتش مهر رخ جانانه بسوخت

۱۷۰ ۱۶۴