ناز

حرف های عاشقانه من

عشق از سر رفت بیرون ...

عشق از سر رفت بیرون و غرور او نرفت
ناز مهمان را ز صاحب خانه می‌باید کشید


۲۱ ۲۲

خنده ات

خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد
ناز معشوق دل آزار خریدن دارد

فارغ از گلّه و گرگ است شبان عاشق
چشم سبز تو چو دشتی است! دویدن دارد

شاخه ای از سر دیوار به بیرون جسته
بوسه ات میوه ی سرخی است که چیدن دارد

۱۰۹ ۱۱۲

باز تو الهه ناز


باز ای الهه ی ناز
با دل من بساز
کاین غم جانگداز
برود ز برم

گر دل من نیاسود
از گناه تو بود
بیا تا ز سرِ
گنهت گذرم

باز می کنم دست یاری به سویت دراز
بیا تا غم خود را با راز و نیاز
ز خاطر ببرم

گر نکند تیر خشمت دلم را هدف
به خدا همچو مرغ پر شور و شعف
به سویت بپرم

۲۸۵ ۲۸۲