خدا

حرف های عاشقانه من

همیشه لازم نیست

همیشه لازم نیست !
با وسیله ای کسیو بکشی
گاهی یه خدافظی کافیه


همیشه از همان ابتدای آشناییمان...

همیشه از همان ابتدای آشناییمان در هراس چنین روزی بودم و کابوس خداحافظی

را میدیدم اکنون شد آنچه نباید میشد

خداحافظ دلیل بودنم خداحافظ . .

به خداحافظی تلخ تو....

به خداحافظی تلخ تو سوگند نشد

که تو رفتی و دلم ثانیه ای بند نشد

لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم

هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد


باران می بارد !

باران می بارد ! به حرمت کداممان ؟! نمی دانم !
همین اندازه می دانم که صدای پای خداست !
شاید دلی در این حوالی گفته باشد دوستت دارم !

خداوند نمیخواهد ما به هم برسیم...

خداوند نمیخواهد ما به هم برسیم
می دانی دلیلش چیست ؟
می داند که اگر کنارم باشی
دیگر هیچ وقت ، هیچ چیز
از او نخواهم خواست


در غم عشق نبودی

در غم عشق نبودیّ و محبت کردی

این هم از لطف شما بودو نمیدانستیم

من نکردم گله از عهد و وفاداری تو

عهد ما عهد جفا بودو نمیدانستیم

رنج بی عشقی و تنهایی و بی مهری یار

همه ی تقدیر خدا بودو نمیدانستیم . . .


خدایا عاشقم کن

خدایا!
من نه فارسی خوب بلدم نه شعر،
فقط با همی زبان خودم می گویم:
دراین عمر کوتاهی که از تو گرفته ام،
فکر می کنم یک چیز را فهیمده ام؛
و آن اینکه همه رفته اند و می روند و تو می مانی،
اگر هرچه کرده ام از کرده هایم بگذر مرا به خودت وصل کن تا ماندگار شوم!
بعد از سالها که فکر می کردم عاشقم تازه  آن سخن نغز مولوی را فهمیده ام که:
عشق حقیقی است مجازی مگیر
این دم شیر است به بازی مگیر



nn