می کرد

حرف های عاشقانه من

کاش چون برگ خزان...

کاش چون برگ خزان رقص مرا
نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچهٔ خانهٔ تو
شور من
وِلوِله برپا می کرد…


تو می خندی به کردارم..

تو می خندی به کردارم و من در خنده ات غرقم
که این حال خرابم را فقط دیوانه می فهمد …


هر شب...

هر شب 
خیال میکنم دارمت ...
کنار خودم ...
برایت چاى میریزم و
شروع میکنم از روزمرگى هایم سخن گفتن
هر روز
چشم باز میکنم
چاى یخ کرده ات را سر میکشم
و با نداشتنت خیلى منطقى کنار مى آیم...


دلتنگم نه برای تو...

دلتنگم نه براى تو!
براى کسى که فکر میکردم تو بودى:
این روزها هرکس گفت عاشقتم
بپرس تا ساعت چند؟

nn