ندانی

حرف های عاشقانه من

دستی که به انتظار...

دستی که به انتظار دستانی بود

چشمی که نیازش لب خندانی بود

بیچاره ترین گدای این شهری که…

در پیرهنم عجب زمستانی بود

تا وقتی تو هستی که دستانم را بگیری،

آرزو میکنم هر روز زمین بخورم!

کاش تابستانها هم برفی بود !

فراموشی سخت است...

فراموشی سخت است
انتظار هم سخت است
اما از همه سخت تر این است
که ندانی باید انتظار بکشی یا فراموش



nn