پروانه

حرف های عاشقانه من

من عاقبت از اینجا خواهم رفت...

من عاقبت از اینجاخواهم رفت
پروانه ای که با شب می رفت
این فال را برایدلمدید
دیری است
مثل ستاره هاچمدانمرا
از شوق ماهیان وتنهایی خودم
پر کرده ام ولی
مهلت نمی دهندکه مثل کبوتری
درشرم صبح پر بگشایم
با یکسبد ترانه و لبخند
خود را بهکاروانبرسانم
اما
من عاقبت از اینجاخواهم رفت
پروانه ایکه باشبمی رفت
این فال را برای دلم دید.


پروانه را شکایتی از جور...

پروانه را شکایتی از جور شمع نیست
عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم
خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست
شاهد شو ای شرار محبت که بی‌غشم
باور مکن که طعنه‌ی طوفان روزگار
جز در هوای زلف تو دارد مشوشم
سروی شدم به دولت آزادگی که سر
با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب میگزد چو غنچه‌ی خندان که خامشم
هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب
ای آفتاب دلکش و ماه پری‌وشم


چه حسی بود در قلبم...

چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی
به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم
نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه
تو را من در ته این کوچه ی برفی رها کردم



چه حسی بود...

چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی
به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم
نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه
تو را من در ته این کوچه ی برفی رها کردم



nn