رها

حرف های عاشقانه من

دستانت ابرهای بهاری اند...

دستانت ابرهای بهاری‌اند …
اگر دستهایت نبود ،
جهان از تشنگی می‌مرد ..


کو عشق جوانی...

کو عشق ِجوانی که ز من خاطره‌ها ساخت؟!

حالی که شدم پیر ، کم آورد دلم را

بنگر که فراتر ز جنون رفته‌ام آخر

گیسوی چو زنجیر ، کم آورد دلم را


شعرهایی که برایت می نویسم

شعرهایی که برایت می نویسم
چاپ نمیکنم
نمی فروشم
میگذارم در کوزه…
شرابی شود چند ساله
به وقت دلتنگی
بنوشیشان

برای عاشق شدن...

برای عاشق شدن
نه
همیشه برای عاشق شدن
به دنبال باران و بهار و بابونه نباش
گاهی
در انتهای خارهای یک کاکتوس
به غنچه ای می رسی
که ماه را بر لبانت می نشاند…


من شیفته ....

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم

که بهانه نزدیک تر نشستن مان می‌شود…

و من …

روبه روی تو …

می‌توانم تمام شعر‌های نگفته دنیا را یک جا بگویم

…………!

چه حسی بود...

چه حسی بود در قلبم شبیه کوچه برفی
به راه کوچه ی برفی تو را از خود جدا کردم
نفهمیدم که می میرم نباشی مثل پروانه
تو را من در ته این کوچه ی برفی رها کردم



nn