جنون

حرف های عاشقانه من

تا در ره عشق..

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم


کو عشق جوانی...

کو عشق ِجوانی که ز من خاطره‌ها ساخت؟!

حالی که شدم پیر ، کم آورد دلم را

بنگر که فراتر ز جنون رفته‌ام آخر

گیسوی چو زنجیر ، کم آورد دلم را


دگر از درد تنهایی...

دگر از درد تنهایی، به جانم یار می‌باید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار می‌باید

ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار می‌باید

مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که می‌گفتم: علاج این دل بیمار می‌باید

بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمی‌بایست زنجیری، ولی این بار می‌باید


تا در ره عشق...

تا در ره عشق آشنای تو شدم
با صد غم و درد مبتلای تو شدم

لیلی‌وش من به حال زارم بنگر
مجنون زمانه از برای تو شدم


دل نوشته مجنون من

از وقت دیدار شدم مجنون بیمار تو

از نگاهی دل سر کشم شد تیمار تو

دلم سخت با نگاهی شود رام عشق 

نرم شد دل، با نگاهی خام  عشق تو

همچو مجنونی آواره در پی لیلای خود

ویرانه کرد دل را این سیل چشمان تو

شناور گشته دل در این دریای روی تو

همچو صیاد غرقه دراین طوفان موی تو

nn