گفتم

حرف های عاشقانه من

درویشی را دیدم...

درویشی را دیدم شتابان می دوید!

گفتم: درویش کجا؟کجا؟

گفت: مراسم عزا.

گفتم: مگر کسی مرده؟؟؟

آهی کشید و گفت: بلی (مهر و فا).


گفتم با فراق مدار کنم نشد

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد

یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد


در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى

در شأن چشم هاى تو پیدا کنم، نشد


گفتند عاشق که شدى؟ گریه ام گرفت ...


nn