نیمه شب ماه تماشا می کرد
در دل باغچهٔ خانهٔ تو
شور من
وِلوِله برپا می کرد…

- ۱۰,۹۹۶ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر
خنده ام میگیرد
وقتی پس از مدت ها بی خبری
بی آنکه سراغی از این دل آواره بگیری
میگویی : دلم برایت تنگ است
یا مرا به بازی گرفته ای
یا معنی واژه هایت را خوب نمیدانی
دلتنگی ارزانی خودت
دگر از درد تنهایی، به جانم یار میباید
دگر تلخ است کامم، شربت دیدار میباید
ز جام عشق او مستم، دگر پندم مده ناصح
نصیحت گوش کردن را دل هشیار میباید
مرا امید بهبودی نماندست، ای خوش آن روزی
که میگفتم: علاج این دل بیمار میباید
بهائی بارها ورزید عشق، اما جنونش را
نمیبایست زنجیری، ولی این بار میباید
تو مرا فریاد کن ای هم نفس / این منم آواره ی فریاد تو
این فضا با بوی تو آغشته است / آسمانم پر شده از یاد تو
مرا شگوفه بده ای بهار گل پرور
زجور دست زمستان ذلالتم بنگر
چراغ لاله سر راه من فروزان کن
که راه میکده گم کرده ام درین کشور
قسم به نر گس شهلا؛که چشم منتظرم
نجوید هیچ به جز سا قی و می و ساغر
بگو به شیخ اقا مت کند به صحن چمن
که پیش لاله و گل میشود ثواب دگر
بگو به محتسب شهر دره را بگذار
بکش پیا له ؛ که می میدهدز دوست خبر
مباش منتظر وعده های فردا یی
بگیر نقد و به نسیه امید خو یش مبر
چو یارو باده و گل با بهار همدم شد
بسوز شمع دل و نا له کن بسازای ظفر