بقیه اش را نمی دانم!
من سال هاست
که با آن لالایی کوتاهت
به خواب رفته ام …

- ۱۱,۹۱۴ بازديد
- ۰ ۰
- ۰ نظر

درویشی را دیدم شتابان می دوید!
گفتم: درویش کجا؟کجا؟
گفت: مراسم عزا.
گفتم: مگر کسی مرده؟؟؟
آهی کشید و گفت: بلی (مهر و فا).

من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم
من شیفته ی میزهای کوچک کافه ای هستم
که بهانه نزدیک تر نشستن مان میشود…
و من …
روبه روی تو …
میتوانم تمام شعرهای نگفته دنیا را یک جا بگویم
…………!

من از راهی دور
برای خواندنِ خواب های تو آمدهام،
من از راهی دور
برای گفتن از گریه های خویش
راهی نیست،
در دست افشانیِ حروف
باید به مراسمِ آسانِ اسمِ تو برگردم،
من به شنیدنِ اسمِ تو عادت دارم
من
مشقِ نانوشته ام به دستِ نی،
خواندن از خوابِ تو آموخته ام به راه
من
بارانِ بریده ام به وقتِ دی،
گفتن از گریه های تو آموخته ام به راه
به من بگو
در این برهوتِ بی خواب و طی،
مگر من چه کردهام
که شاعرتر از اندوهِ آدمی ام آفریده اند؟



ای که تو گفتی به اسم من کسی رو نداری دیگه آدم شدی و به من نیازی نداری
من که رفتم خط زدم خط سیاه رو نام تو
مگه تو بویی نبردی از مرام و معرفت رفتی و من و فروختی به غریبه عاقبت

گفتم که با فراق مدارا کنم، نشد
یک روز را بدون تو فردا کنم، نشد
در شعر شاعران همه گشتم که مصرعى
در شأن چشم هاى تو پیدا کنم، نشد
گفتند عاشق که شدى؟ گریه ام گرفت ...
